بازگشت به صفحه نخست

یه فرصت دیگه برای زندگی

چند روزه که خیلی تو فکرم،اصلا حواسم نیست و نمیدونم کجام…

تا حالا چند باری از مرگ نجات پیدا کردم و این خواست خدا بوده و جز این هیچ،اما چرا خدا ما آدمها رو دوست داره و مدام بهمون فرصت میده،خدایی که ما رو از مرگ نجات میده،پس صلاحش بر اینه…

جمعه ۲۸خرداد ساعت ۴صبح از خواب بیدار شدم و پس از اینکه دوش گرفتم،آماده شدم تا سوار اتومبیل بشم و برم به سمت هتل لاله که با همکارای آژانس های مسافرتی بریم ماسوله،از درخونه خارج شدم و سوار شدم تا از اتوبان صدر به سمت مدرس-جنوب برم،تو صدر سر شریعتی یه تصادف شده بود و ۲نفر هم کشته شده بودند،داشتم با سرعت ۱۱۰ کیلومتر و با فکر مشغول رانندگی می کردم،طبق معمول این یه ماه اخیر پشت فرمون بودم، ولی خودم نبودم،فقط جسمم بود،به همه چی فکر می کردم جز رانندگی،رسیدم سر پیچ صدر به مدرس-جنوب،پیچ خیلی تندیه و تاریک،نفهمیدم چی شد که کنترل ماشین از دستم خارج شد و لیز خوردم و دور خودم چرخیدم و خوردم به دیوار سنگی کنار پیچ و ماشین درب و داغون شد،کاملا شکه بودم،مرگ رو جلوی چشای خودم دیدم،به غیر از کمربند ،عامل اصلی و قطعی زنده موندم خواست خدا بود،به سرعت ماشین پلیس و آمبولانس و امداد خودرو و بقیه سر رسیدن و از ماشین خارجم کردند،باورتون نمیشه به غیر از زانوم که یه مقدار ضرب دیده بود و گردنم،هیچ اتفاق دیگه ای واسم نیفتاد،از لحظه تصادف تو حس خواستی رفتم،نمیدونم چرا،کاملا به هم ریختم…

وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم که چند تا بلوک سیمانی و سنگ که از کامیون های حامل نخاله های ساختمانی ریخته کف اتوبان باعث انحراف اتومبیل شده،یکی از این بلوک های بتنی به ضخامت تقریبی ۴۰ سانتیمتر بود،پلیس گفت که این کامیون ها هر شب دردسر آفرینی می کنند و تو این پیچ هفته ای ۲ تا ۳ تصادف اتفاق می افته،میشه گفت عامل اصلی این برخورد مهلک کامیون هایی هستند که بدون قانون در نیمه شب با سرعت های سرسام آور تو خیابان ها و اتوبان ها تردد می کنند و عامل بعدی سرعت زیاد و ازهمه مهمتر این که آدم فکرش مشغول باشه که اصلا هیچی نمیفهمه،خلاصه بعد از اینکه مطمئن شدند حال من خوبه و پلیس کروکی رو کشید و من رو تا پارک وی رسوند.

تصمیم گرفتم خودم رو به بچه ها برسونم و این کار تا کرج طول کشید،کارخوبی کردم،چون اگه مونده بودم توتهران پاک به هم می ریختم،تصمیم گرفتم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ و بی خیالی،فارغ از اینکه روحیه ام خراب بود و بدنم درد می کرد،روز خوبی رو درکنار دوستان و همکارام سپری کردم،تو ماسوله رفتم سراغ دکتر شرفی که هم اون کتابفروشی قدیم رو داره و هم متولی امامزاده ماسوله است تا نظری رو ادا کنم که ایشون یه شعر قشنگی رو واسم راجع به زنده موندم خوند:

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد

روز خوبی طی شد،اما امروز هم مثل همه روزا تموم شد و علی موند و حوضش و اینکه واسه کیا مهمی…

ارسال نظر

* نام:
* ایمیل (نمایش داده نخواهد شد):
وب سایت :